معرفی فیلم ۹- پرتره بانویی در آتش

در گزارش کوتاهی که مرحوم نجف دریابندری از دیدارش با برتراند راسل، فیلسوف مشهور انگلستان، نوشته بود نکته‌ هوشمندانه‌ای بود اینکه راسل گفته بود: «همیشه یک فرهنگ مسلط در دوران اوج خودش، با آنچه که از ‌خرده‌فرهنگ‌های مارجینال (حاشیه) می‌گیرد، غنی‌تر می‌شود؛ او به عنوان نمونه‌ی بارز اشاره کرده بود که موزیک در ایالات متحده، با آنچه که سیاهان آفریقایی‌تبار تولید می‌کنند، غنی‌تر می‌شود.»

فیلم  پرتره‌ بانویی در آتش (Portrait of a Lady on Fire) که ماجرای عاشقانه‌ای را میان دو زن روایت می‌کند، مانند اغلب داستان‌هایی از این دست، داستان‌های عاشقانه‌ جهان را غنی‌تر می‌کنند. این داستان عاشقانه را چنان تماشا خواهید کرد که تو گویی کاملا تازه است! همان یک قصه‌ عشق که حافظ اعتقاد داشت از هر زبان که بشنوی، نامکرر است و تازه جلوه می‌کند، اینجا گویی واقعا تازه شده است؛ واقعا نامکرر شده است! نه به جهت آنکه «غم عشق» همواره مشتاقانی دارد، بلکه به این جهت که فرم قصه، انگاری تازه شده باشد. علتش هم چیزی جز این نیست که اکنون گروه‌های بزرگ اجتماعی که آن‌ها را به اصطلاح queer می‌خوانند قصه‌های کهن بشری را حال و هوای تازه‌ای بخشیده‌اند. مثالی دیگر از غنی‌شدن فرهنگ حاکم بر کلان‌شهرهای بزرگ، توسط گروه‌های حاشیه‌نشین جامعه… .

 یکی از آن شگردهای سینمایی که سکانسی از فیلم را تکان‌دهنده کرده است، لحظه‌ای ست که کنار آتش جمع شده‌اند و ناگهان همه‌چیز لطیف می‌شود! چهره‌ مردم برمی‌گردد! نگاه‌ها عمیق‌تر و لب‌ها ترانه‌خوان می‌شود. درست در این صحنه که انگاری با پویاسازی تابلوهای نقاشی مواجهیم، نگاه دو چهره‌ اصلی داستان با هم گره می‌خورد و چنان عمیق می‌شود، که درنمی‌یابند دامن یکی از آن‌ها آتش گرفته است. فیلم نام خود را از این صحنه می‌گیرد. این آتشِ به دامن‌ سرایت کرده، نقطه‌ی اوج درام است.

ذهن آشنا با استعاره‌ها و تمثیل‌های ادبیات عاشقانه‌ی فارسی، بلافاصله تداعی می‌کند: عاشق همچون پروانه‌ایست که به هوای معشوق به دور شعله‌ی شمع می‌گردد و پروا نمی‌کند اگر آتش بال‌هایش را بسوزاند. این استعاره‌ایست از نافرجام بودن، از تراژیک بودن عشق‌های دگرباشان. در همین راستا باید تفسیر شود میل کاراکتر اول داستان به غرقه‌کردن خود در آب دریا. خود این درونمایه‌ای قدیمی‌ست: عشق ناب، وصال ندارد. پرتره‌ای که نقاش عاشق می‌کشد برای تماشای شوهری‌ست که خارج از میل و اراده‌ی معشوق برای او در نظر گرفته‌اند. او قرار است با کمال دقت، چیزی را خلق کند که نقطه‌ی آغاز جدایی آنها خواهد شد.

در سکانس پیش‌گفته، خط روایی ناگهان تغییر لحن می‌دهد. این تغییر لحن مثلا در فیلم From dust till Dawn هم قبلا دیده شد: دو نفر گنگستر دزدی می‌کنند و وارد یک کاباره‌ای می‌شوند که مشروبی بنوشند و رقص رقصنده‌ها را تماشا کنند. غافل از اینکه اینجا کاباره‌ی زامبی‌هاست! تماشاگر از یک فیلم گنگستری رئال که هیچ‌ نشانه‌ای از ژانر زامبی‌ها به دست نمی‌دهد، ناگهان خود را در فضایی متفاوتی می‌یابد. اما تغییر لحنی که در سکانس پیش‌گفته در فیلم «پرتره‌ی بانویی در آتش» شما شاهد خواهید بود، هنرمندانه‌تر است. به ویژه این تکنیک، در خدمت یک روایت عاشقانه قرار گرفته است. بیانی از تجربه‌ی ورود به ساحتی دیگر… لحظه‌ای «متعالی» که در آن جای امر واقعی و امر سمبولیک، جابجا می‌شود: آنچه که سمبولیک است، واقعی شده است؛ آنچه که ژنریک (generic) است در شهود بی‌واسطه دیده می‌شود. حقیقت چنین عشقی، در آتش سوختن است.

نافرجامی عشق، به همان جزء تکراری اما (به نحو متناقض‌گویی) نامکرر عشق‌های کلاسیک برمی‌گردد: گویا دوست داریم هزاران بار بشنویم که چگونه اشتیاقی در حد خواست قلبی دو دلداده  باقی می‌ماند و به هیچ وصالی در عالم واقع منجر نمی‌شود. اما روایت‌های عشق کوییر، شایسته‌ترند که این درونمایه‌ی کلاسیک را مصادره کنند: محال و ممتنع بودن وصال دو خانم (چنانکه مثال این فیلم است) از اینجا آشکار است که حتی در مرحله‌ی بیان هم با سخت‌ترین موانع روبه‌روست. وقتی یک زن و مرد به هم عشق می‌ورزند، تا حد بسیار زیادی داخل در کلیشه‌های آشنا عمل می‌کنند. اما اگر – به تعبیر شیرین مغربی – عشق، حقیقتی‌ست که مسافرانه می‌آید و میان حدوث و قدم (کنایه از بحث‌های روز زمانه و مقولات آشنا) می‌نشیند، یعنی اگر عشق، ماهیتا «ویژه» و رخدادی کاملا یکتاست، چگونه باید آن را برای دیگران بیان کرد!؟ 

فیلم با دست انداختن به ماجرای عشق افسانه‌ای اُرفه به همسرش، و ارائه‌ی تفسیر خاص از آن (از زبان خانم اشراف‌زاده‌ی قصه) هم یک اسطوره‌ی کهن را زنده می‌کند و هم از زبان کوییرها، از زبان دگرباشان، درونمایه‌ی کهن نافرجامی عشق اصیل را برای خود بازخرید (redeem) می‌کند: گویا چنین می‌گوید: عشقی که محصول کلیشه‌های جریان اصلی‌ست چه حقی دارد که خود را عشق بنامد!؟

فیلم پر از نکته است. پر از قاب‌های محشر شاعرانه است. حزنی که در چهره‌ی قهرمانان اصلی این داستان عاشقانه است، خود تفسیرها برمی‌دارد؛ گویا بازتاب جدیت و اصالت تجربه‌ایست که دو طرف دارند. در یکی از دیالوگ‌های ماندنی، اشراف‌زاده‌ی داستان که از کنترل‌گری مادرش به ستوه آمده است، درمی‌یابد که فردا اجازه دارد بی همراهی مادرش و هر کس دیگری، بیرون از منزل گردش کند. می‌پرسد آیا آزادی (freedom) در تنهایی یافتنی‌ست؟ پاسخ مثبت است. اما فردا که نزد نقاش (معشوق خود)‌ بازمی‌گردد: می‌گوید آزادی (liberty) را در تنهایی چشیدم؛ اما غیبت تو هم محسوس بود! دیالوگ‌ها عموماً خالی از احساساتی‌گری (سانتی‌مانتالیسم)، و موقرانه است.

 تیم پژوهشی گفت‌وشنود، به همه‌ی علاقه‌مندان روایت‌های عاشقانه، و همچنین به علاقه‌مندان به مطالعات کوییر و گروه‌های حاشیه‌ای اجتماعی، تماشای این فیلم را توصیه می‌کند. هفدهم می، روز بین‌المللی مبارزه با ترس (فوبیا) از دگرباشی جنسیتی‌ست.

فیلم پرتره‌ بانویی در آتش، یک فیلم درام و عاشقانه است که توسط سلین اسکیاما نویسندگی و کارگردانی شده است. این فیلم برای اولین بار در سال ۲۰۱۹ در فستیوال فیلم کن به نمایش درآمد و مورد تحسین گسترده قرار گرفت. فیلم محصول کشور فرانسه است و لوکیشن‌های آن عمدتا در مناطق ساحلی فرانسه و برخی جزایر فرانسوی فیلم‌برداری شده است.

فیلم داستان دو زن جوان را روایت می‌کند که یکی نقاش و دیگری مدل نقاشی است. داستان در قرن هجدهم میلادی و در طی چند روز از زندگی آنها اتفاق می‌افتد. سلین اسکیاما در این فیلم به بررسی مفاهیمی چون هویت، حافظه و نمایش می‌پردازد.

این فیلم موفق شد در سراسر جهان بیش از ۲۰ میلیون دلار فروش داشته باشد، که برای یک فیلم مستقل و هنری، موفقیت قابل توجهی محسوب می‌شود.